HAZHIR
این روزهـــــا

         معنای زندگی

                  نهفته است در

                            لبخند پنهان پرندگان

                                      به انسان هایی که

                                                از آخرین تکه نانشان هم نمیگذرند...!



حُسن باران این است

که زمینی ست، ولی

آسمانی شده است

و به امداد زمین می آید...




چقدر این دوست داشتن های بی دلیل

خوب است

مثل همین باران بی سوال

که هی می بارد...





زلال باش...

پرندگان به برکه های آرام پناه می برند،

و انسان ها به دلهای پاک...

چون دل های پاک همچون برکه های آرام اند

و دیگران بدون هیچ وحشتی به آن ها اعتماد می کنند...



دیرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جا لباسی

عادت کرده ایم به زمیــن!

زمین جای گرم و نرمیست...

چه خیال اگر چشمهایمان را خواب

چه خیال اگر دل هایمان را آب برده است!



بادِ بازیگوش، بادبادک را

بادبادک، دستِ کودک را

هر طرف می بُرد...

کودکی هایم با نخی نازک

به دستِ باد

آویزان!


"قیصر امین پور"




روزگاریست در این شهر غریب

بین آدمهایی که زِ تنهاییِ خود می ترسند

وز پسِ آینه از دیدنِ خود میترسند،

من تو را پاک ترین یافته ام!

آن قدر پاک، که اگر آب نبود

من تو را "آب" صدا می کردم...!



" 7 آبان "

روز جهانی کوروش بزرگ، شاد باد...


زادگاه و تاریخ تولد هیچکس

در هیچ نقشه و تقویمی نیست...

چرا که آدمها هر لحظه

در تپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد می شوند!


"کوروش کبیــــر"



متن سنگ قبر کوروش بزرگ:

ای رهگذر

هر که هستی و از هرجا که بیایی

که میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسیها این دولت وسیع را بنا نهادم

پس به این خاک اندک که کالبد مرا در بر گرفته، رشک مبر...


                                   *************************************
                                  ***************************************

شبهای مهتابی با این که تاریکند، روشن اند!!

و شبهای ابری با این که دلگیرند، دست و دلبازند!!

"چون در نهایت می بارند"

و وقتی که میبارند "سخاوتمندانه" می بارند!

برای همه "یکسان، "بدون چشم داشت" و "پاک"...



چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی...!

به تلنگری می شکند...!

به لحنی می سوزد...!

برای دلی می میرد...!

به نگاهی جان می گیرد...!

و به یادی می تپد...!




از یک شمــع

هزاران شمع می توانند روشنایی بگیرند،

بدون این که زندگی آن شمع کوتاه شود!

"شــادی با قسمت کردن هرگز کم نمی شود".



این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو


"فریدون مشیری"



ما آدم معمولیا وقتی دلمون میگیره

میریم لب پنجره

با یه لیوان چایی خیره میشیم به دور دستا،

احساس آرامش می کنیم...

سلامتی ما معمولیا

که نه "آرزوی" کسی هستیم

و نه "آویزون" کسی...!


یک نگاهی به شمعدانی کنار پنجره ات بینداز

         ببین چگونه زمانی که برگی

                   زرد و پژمرده از ساقه جدا می شود،

                             باز جوانه ی امیدی دیگر سر می زند!

                                      و باز غنچه ای و باز شکوفاییِ گلی...

                                                و باز امید

                                                         و باز امید

                                                                    و باز امید...


با این که دنیا پر است از لبخندهایی که

پشتشان غرض و مرض است،

لبخندهایی هم وجود دارند

که یخت را آب می کنند!

کشفشان کن...



چه کسی می داند

که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟

چه کسی می داند

که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟

پیله ات را بگشا،

تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!


"سهراب سپهری"



قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

ایمان به جز از حب علی پایه ندارد

گفتم بروم سایه ی لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بود سایه ندارد!



اگر پرسند از من:

زندگانی چیست؟

گویم:

همیشه جستجو کردن،

جهان بهتری را آرزو کردن...


"ژاله اصفهانی"



راستی;

"دوستی" چقدر می ارزد؟

قدر یک کوه طلا؟

یا که سنگی سرِ راه؟

چه تفاوت دارد!

کاش هر قدر که هست،

از تهِ دل باشد...


مسکینی دیدم که با کفش پاره،

شکر میکرد خدا را

گفتم که کفش پاره، شکر خدا ندارد!

گفتا یکی شکر می کرد

دیدم که پا ندارد!


رعد و برق، هارت و پورت است!

چیزی در دل ابر نیست;

جز اشک،

جز باران...


...شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش،

که چو یک شکلکِ بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم!

بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد...

"شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد !..."


"ژاله اصفهانی"



این روزها کســـــــی به خودش زحمــــــــــت نمی دهد

یک نفــــــر را کشـــــــــــف کند !

زیبایــــــــی هایش را بیـــــرون بکشــــــــد ...

تلخـــــــی هایش را صبر کند ...

آدمهـــــــــای امروز، دوســـــــــــت های کنســـــــروی می خواهند!

یک کنسرو که درش را باز کنند و یک نفر شیــــرین و مهربان

از تویــــش بپرد بیــــــرون!

و هی لبخنــــــــــد بزنــــــــد و بگـــــــــــوید:

"حـــــــق با تــــــــــوست"



ب
به سان رود...

که در نشیب دره...

سر به سنگ می زند...

رَونده باش...

امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست...

زنده باش...



مهر در پایان است...

        نکند مهر تو با تقویم است!

                نه...من ز تقویم دلت باخبرم...

                         همه ماهش، مهر است...

                                   همه روزش احساس...

                                              زنده باشی ای دوست...

                                                            عزتت افزون باد ♥



خانه ام هرجا بود،

کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سیاست ها بود

کاش معنای سیاست این بود

که قفس ها را در آن حبس کنیم

تا نفس ها آزاد شوند

کسی از راه قفس نان نخورد

و کبوتر نفروشد به کسی...


"مجتبی کاشانی"



در قلبی که شاد میکنی،

در لبخندی که به لب مینشانی

خدا با من است...خدا با توست

خدایمان را آشکار کنیم...


|+| نوشته شده توسط تاویار در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲  |
 خواندنی

**من (ندار) بودم عروسک قصه ام پرید

(دارا) که باشی سارا با پای خودش می آید

تنها گناه من فقیریم بود**


**میخندم تا خنده از یادم نرود

خدا رو چه دیدی شاید یک روزی واقعا

خندیدم**


**سوت پایان را بزنید

(صداقت) من حریف (هرزگی) دنیا نمیشود

بگذارید این بازی تمام شود**


**بزرگی روحت را میان دستانت پنهان کن

که بزرگ بودن میان مردم کوچک سخت است**


**روزی خواهیم فهمید که از زندگی

هیچ چیز نداریم

جز خاطراتی که رهایمان نمی کنند**


**پشت چراغ قرمز پسرک باچشمانی معصوم

ودستانی کوچک گفت:چسب زخم نمی خواهید؟

پنج تا صد تومان!!!

آهی کشیدم وباخود گفتم

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم

نه زخم های من خوب می شود

نه درد های تو...**

|+| نوشته شده توسط تاویار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲  |
 بیوگرافی بهمن قبادی

بهمن قبادی


و در سال1348 در بانه در استان کردستان به دنیا آمد.

تحصیلات متوسطه‌اش را در سنندج به پایان برد و سال ۱۳۷۱ برای ادامه تحصیل در دانشگاه، به تهران رفت و در رشته سینما در دانشکده صدا و سیما مشغول به تحصیل شد، ولی دانشگاه را رها کرد و به انجام نرساند. او معتقد است هر آنچه در سینما دارد حاصل تجربیاتی است که با ساختن فیلم‌های کوتاهش به دست آورده.

قبادی در سال‌های پایانی دهه ۶۰ به عکاسی هنری و صنعتی روی آورد. تأثیر عکاسی در نگاه او به جهان تصویر گرش انکار ناپذیر است. پس از آن، با ساخت فیلم‌های هشت میلی‌متری به فیلم‌سازی روی آورد. حاصل آن دوران، تعدادی فیلم داستانی و مستند هشت میلی‌متری است. فیلم‌های کوتاه قبادی از نیمه دهه ۱۳۷۰ مورد توجه قرار گرفتند و توانستند جوایز داخلی و خارجی متعددی را نصیب قبادی کنند.

با فیلم زندگی در مه، مسیر تازه‌ای در کارنامه او گشوده شد. این فیلم جوایز متعدد بین‌المللی را به دست آورده و عنوان «پر افتخارترین مستند تاریخ ایران» را نیز به خود اختصاص داده‌است. وی با ساخت فیلم بلند زمانی برای مستی اسب‌ها به جرگه فیلم‌سازان حرفه‌ای پیوست. این فیلم، نخستین فیلم مستند کردی زبان تاریخ سینمای ایران است.

آوازهای سرزمین مادری‌ام دومین فیلم بلند اوست. فیلمی با زبان و ساختاری یکدست که امکانات بصری را نیز به تصویر می‌کشد.

لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند سومین فیلم قبادی‌ست که به نحوی مهم‌ترین اثر او نیز هست. فیلمی که بیش از هر اثر دیگری توانست مرزهای سرزمین کردستان را بر روی جهان بگشاید.

بهمن قبادی در انجمن سینمای جوانان سنندج به عنوان عکاس فعالیت دارد.

نظرات سیاسی

بهمن قبادی خواهان دموکراسی برای ایران است و از جنبش سبز حمایت می‌کند. وی هم‌چنین خواهان یکپارچگی همه ایرانیان از جمله کردها برای دستیابی به یک حکومت مردمی در ایران است. وی در سخنرانی خود در شصت‌ودومین جشنواره فیلم لوکارنو گفت: «به عنوان یک کرد ایرانی حاضر نیستم حتی یک وجب از خاک کشورم جدا شود.»

بهمن قبادی در روز یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ با نوشتن نامه‌ای سرگشاده به مقامات دولتی ایران، اعلام کرد که رکسانا صابری -خبرنگار ایرانی آمریکایی- «نامزد، دوست و همراه» اوست و از آنان خواست که وی را رها کنند.

حضور در جشنواره‌ها به عنوان داور

۱. جشنواره بین‌المللی فیلم کن، بخش دوربین طلایی، ۱۳۸۱

۲. جشنواره بین‌المللی فیلم روتردام، هلند، ۶ الی ۱۷ بهمن ۱۳۸۴

۳. جشنواره بین‌المللی فیلم جونجو، کره‌جنوبی، ۶ الی ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

۴. جشنواره بین‌المللی فیلم ویلادوکنده، پرتغال، ۱۲ الی ۲۰ تیر ۱۳۸۵

۵. رئیس هیئت داوران بخش مسابقه سومین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم آنونی مال، ۲۳ الی ۲۸ مرداد ۱۳۸۵

۶. جشنواره بین‌المللی فیلم سائوپائولو، آبان ۱۳۸۵

جوایز

بهمن قبادی با فیلم نیمه‌مستند کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره با موضوع موسیقی زیرزمینی ایران جایزه ویژه «نوعی نگاه» و جایزه منتقدان فرانسوی در جشنواره کن ۲۰۰۹ را دریافت کرد.

جایزه دوربین طلایی فستیوال کن در سال ۲۰۰۰, جایزه ویژه هیات ژوری در فستیوال شیکاگو در سال ۲۰۰۰, برنده جایزه در فستیوال‌های مختلف در ادینبورگ، گیخون وسائوپائولو برای فیلم زمانی برای مستی اسب‌ها

لوح زرین جشنواره فیلم شیکاگو (۲۰۰۲), جایزه François Chalais جشنواره فیلم کن (۲۰۰۲), جایزه هیئت داوران جشنواره فیلم سائو پائولو (۲۰۰۲), بهترین فیلم جشنواره سروینو ایتالیا (۲۰۰۲), جایزه چهارمین جشنواره حقوق بشر بوئنوس آیرس برای فیلم آوازهای سرزمین مادری‌ام

خرس شیشه‌ای - جایزه ویژه جشنواره برلین برای بهمن قبادی, پروانه زرین بهترین فیلم در جشنواره اصفهان, فیلم برگزیده تماشاگران و بهترین فیلم جشنواره مکزیکوسیتی (۲۰۰۵), فیلم برگزیده تماشاگران جشنواره جهانی روتردام (۲۰۰۵), فیلم برگزیده تماشاگران جشنواره سائو پائولو (۲۰۰۴) برای فیلم لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند

مصاحبه‌ها

بهمن قبادی در حال صحبت دربارهٔ فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد در جشنوارهٔ سان‌سبستیان درسال ۲۰۰۹

فیلم‌شناسی

فیلم بلند

فیلم کوتاه


برچسب‌ها: بهمن قبادی
|+| نوشته شده توسط تاویار در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲  |
 مطالب خواندنی
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”


فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

 

شــک نـدارم هـمـین روزها ...

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 


دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
 
 
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
 
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
 
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
 
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...
 
 
 

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
 
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
 
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
 
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !




از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند

اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم

 حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...

فقط محض رضای " خـُـدا "

دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش

گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود

تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !
 


همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

 


بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!


کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود

و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .


داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...



 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد


دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم


من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 



پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


 


حواست هست؟

شهریور است ...

کم کم فکر باد و باران باش ...

شاید کسی تمام گریه هایش را

برای پاییز گذاشته باشد ...

 

 

 


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند

تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج

می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های

کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

ا

آقای ۳۰۰۰ میلیارد  ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...



 دستهارا باز در شبـــهای ســـرد      هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها     می رسد ته مانده ی بشقابــــها



 

 

نازنین!  

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟



دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
  کودکی با پای برهنه بر روی برفها   
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 

 
 
 

              

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

  


 بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
 
 شوهرت کتک میخوری؟

 گفت: اگر خودمو نندازم جلو، ش
روع
 
 می‌کنه
 
 خودش رو می‌زنه،

 اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
 دست خودش نیست ... !

 


فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم


قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !


دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده

این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...



پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 


برچسب‌ها: مطالب خواندنی
|+| نوشته شده توسط تاویار در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲  |
 هاوار ملا محمد در لباس کوردی

هاوارملامحمد درلباس کوردی

هاوار ملا محمد

 

کوری زانیاری:هاوار ملا محمد ملی پوش عراقی و بازیکن سابق تیم فوتبال استقلال و  پرسپولیس که اصالتا کردتبار است حالا در لباس کردی ظاهر میشود وبه همه نشان میدهد که به کرد بودنش افتخار میکند لازم به ذکر است ایشان فصولی که در تیم فوتبال پرسپولیس و استقلال بازی کرد بازیهای زیبایی از خود به نمایش گذاشت بطوریکه درمدت زمان کوتاهی  توانست درایران طرفداران زیادی بدست آورد.

هوار ملا محمد طاهر زیباری (1 ژوئن ۱۹۸۱ در موصل، عراق)  به دنیا آمد 

وی سابقه بازی در تیم‌های نیروی هوایی‎، الانصار،آپولون لیماسول، العین، الخور، آنورتوسیس، پرسپولیس، استقلال تهران،ذوب‌آهن و اربيل را دارد.

|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 پیره هه لو
پایــیــزه دارو  ده وه ن ره نـــگ زه رد ه

با تــــه زو  سه رده بـــه توزو گـــه رده

دیاره لای شه خته یه  نا خوش خه وه ری

داره خوی  ده رنی خه زل  هه لده وه ری

هــــه وره ره ش پــوش وبـه گـریــه ونـالـــه

سه ره تای شیـــوه نی مــــه رگی سالــه

به گژه ی سه ردی هه ناسه ی که ژو کو

ژیـــنی خوی هاته وه بـیــــر پیره هه لو :

داخـــه کـه م بــو گورو تـیـنـی جـوانــیـم

ئه و  ده مه ی چون وچـــبـــوم بو وانیم ؟

هــیــزو ســومای نــییـــه بــال وچـــاوم

مامــــه وه گــــرده نشــــین بـــــی راوم

دووره گوشت پورو که وم ورده که وم

گوشته نیچـیــری مه گه ر بــیــتــــه خه وم

وا هــــه لـــوی مــردنــه راوی کـــردم

راو بــــه تــــــا لــــــی مـــنــه هاکه مـــردم

مــردنیـــش هــینــده نــه ســووکه و سانا

سه ری لــی گــیـــژه هــــه زاران زانـــــا

چـــم بــه ســـه ردی  کــه نه مام ومردم

پــه ری به ربــایـــه ک وخـــــولـــی وردم

گیان به ره وکوی ده فری روون نییه بوم

تــو بـــلی بـچـتـه وه  لای بــاوه هــه لــــوم؟

تو بــلــیی راوی هـه بی لـه و بــه رزه ؟

پاش هه موو چه رمه سه ره ی ئه م عه رزه

داخـم ئـه و رازه لــه بــن سه رپــــوشـه

ســه فــه ری  نـــا بـــه له دی نـــا خوشـه

دل و  د یـــده م کــه بـــه دونــیـــا فــیره

چـــه ندی پــیــم بکری ده مــیــنــم لــیــره

ژیــن گـــه لــی شــیــرینه فـیـزی ناوی

بو مه به سـت سـه رده نه ویــنــم تـــاوی

چـــــاری ئـــه م ده رده لــه لای قالاوه

گـــه رچـی زورپــیــره به لاوی مـــــاوه

ده چـــمــه لای و بــه وه چـــم لــی نایه

ره شــیــه وئـــاوی ژیـــانــی لایـــــــــــه

سه ر نه وی دای شه قـه ی شـا بــالان

هــــاتــه ویــرانه یـــه کـــی جــــی مــالان

بــوو به مـــیــوانی قه لـیکی رووره ش

چـــه په ل ورژد و له مه ردی بی بـــه ش

قـــه ل قــری لیم مه یه پـیـش زورداری

خوا شوکــر زور به  کـه نه فــتــی دیــاری

زوو بـه چــیـت لــیــم گه ره که پیم بیژه

دوور له مــن بگــره لــه شــم به نــویـــژه

وتــی : ئه ی لاله قه لــه ی هه ر لاوم

پـــــیــرم وزور له مـــــه رگ تـــرســــاوم

هــه مـه پـرسیک و ده بــی بــمبــووری

هـــوی چــییــه تـو کـه لـــه مــردن دووری ؟

وه ک ده لیــن ئیوه به چــل سا ل بـارن

تـووشـی تـووش نـا یـه ن وکــوسپ وبـــا رن

ریــیــه کــم پــی بــلــی بـــو هه ر مانم

تـووی لات ده ست ده کــه وی ده رمــــانـــم

سویند ئه خوم پــا شی هـه تا بـشـمـیـنـم

هــه رکــه وی راوی بکــه م بـــــوت بـیـنـم

قــه ل گــو تی : هــوزی هـــه لــو زور خـاون

ســــه یـره لام چــونه کـه خــاوه ن نــاون

با ب و کــاکــت بـه نــه زانــی مـــــــــردن

بـیـری سـه ربـه رزیـــه وای لــی کـــــردن

هه رکه ســی به رزه فـره زوو ده مــــــــری

بــای بـلـنـدا یـی ســــــــه رو دل ده گــــری

مــــالی ئــیــوه کـه لـه لــووتـکـه ی کــیـــوه

لای جــن و د یـــوه بــه لای زورپـیــــوه

خـویـنـه پـور پـورگی ده خـاتـه خـــویــنـــی

گـوشـتـی کـه وی تـازه گـــرفـتی دیـنـــــی

جگـه ر و سـی و د لـــی مــامـر ژه هـــره

تا وه هـا بی  تــه قـه لات بـی بــه هـــره

ده تـه وی زور بـژی خـوش رابـویـــری

خو له پــه نــد م گه ره که   نه بـویـــــری

وه ره وه ک ئـیـمه بـژی نـزم ونــــه وی

شه وله سه رگه نده له داریک ده خــه وی

خــواردنــی باشــی کـه تـو نـه تدیــــوه

گوشــتـی بارگــیـنـی گـه نـی و تـوپـــیــوه

کـردنـی چـیـنـه له پـــه یـن و شـیـاکــــــــه

تـــاو و تـیـنـی لـه شـه بـــو دل چـــاکــــــه

پـه نـدی بـــا پـیـره بـه مـیـرات مــــــــاوه

خـویــنــی زامـی کــه ره، ســو مــای چـاوه

گـفـتـی مـن گـه وهـه ره بـوت هـه ل ریــژم

تـاقـه دوو  ریـت لـه بـه ره پـیـت بـــیـــــژم :

یــان لـه نـاو بـو گـه ن و نـزمـایـی ژیــــــــان

یـان بـه سـه ربـه رزیه وه   بـسـپــیــره گـیـان

را چــه نـی لـه م وتـه یـه  پـیـره هــــــــــــــه لو

ها تـه بـه ر چـاوی گه لی کـه نـــد وکـــــلو

کــه وتـه نـاو گـیـژی خـه یـا لات  وخـه مــــان

مـان ئـه گـه ر  وابـی چ شـیـریـنـه نـه مـــــان

وتـــی : پـیـروز بــــی له خـوت ئـه م ژیـنـــــه

جـــه ژ نــی تـو بـو  مـه شـه پـور وشـیـنــــه

کـی بـه سـه ربـه رزی ژیـا بــی   تــــــــــــاوی

ژیـنـی قــا لاوی بـه پــووشــیــــــک  نــــــــاوی

چـاوه ریــی مـه رگــه گـیـان بـا بــــــــیبــــا

پـه رو بـا لـــــــم لـه چـیـا بــا بــــی بـــــــــا

بـه هـه لـویــی کــه لــه ژیــن بـی به ش بــــــم

نــه ک هـه زار سـا لـه  قـه لـی روو ره ش بـم

بـو  شـتـیـک ئـیـسـتـه لـه خـوم بـیــــــزا ر م

مـن هـــه لو  بـو چـی بـه تـو بـوو کــــــــــــــا رم ؟

مـه رد ئـه گـه ر کـا ری بـه نـا مـه ردانـــــه

ده ردی ســه ر بــاری هـه مـو و ده ردانـــــــــــــه

کـه و تـه  خـو   دای لـه شـه قـه ی بـال دیسا

ئا گــریکــی لـــــه   ده روون   دا یــیــــســـــــــا

راسـتـه خـو بـو   ســه ر هــه ر  بــو ســه ر چـوو

هـه ردی به جی هـیـشت وله هه وران ده رچــــوو

قه ل هـــه زار ســا ل ژیــا  بـه و تــه رزه

سـه ر نـه وی، هـێشـتـا  هـــــــه ڵۆ  هـه ر بـه رزه

(ترجمه کردی شعر عقاب دکتر پرویز ناتل خانلری توسط مامۆستا هه‌ژار)

|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 سخنانی زیبا



کاش زندگی هم دکمه پاور داشت ...



عشق هرگز قادر به تملک نیست ٫ عشق آزادی بخشیدن به دیگری است ٫ هدیه ای

نا مشروط است ... عشق معامله نیست .



دیگر از آن همه شیطنت و شلوغی خبری نیست ٫ آنقدر به خاطر ضربدر های جلوی

اسمم چوب روزگار را خوردم که تبدیل شدم به ...

ساکت ترین شاگرد کلاس زندگی !!!  



من درخت میمونم ... تو تبر هم که بشی و بخوای منو قطع کنی ٫ آخرش

یا دستمال میشم واسه اشک چشمات یا قلم و کاغذ میشم واسه دلتنگیات ...



یادتون باشه " فقط " تا یه جایی صبور دیده میشن ٫ و از اونجا به بعد ٫ احمق !!!



اشتباه من املایی بود ٫ من فقط او را همدرد نوشتم ٫

گویا او هم ٫ درد بود ...



گرگ ها همیشه زوزه نمیکشند گاهی می گویند دوستت دارم و زودتر از آنکه بفهمی

بره ای میدرند خاطراتت را ...

و تو می مانی با تنی که بوی گرگ گرفته ... 



خداکنه هیچوقت " هست " های کسی نشه " بود " ...



زمستان که میشود همه دوست دارند گرم شوند اما من از خدا خواسته ام ...

سردم کند ٫ این بار از تو ... مثل تو ...

شاید راحت تر به خدا بسپارمت ...  



و روزگار چه بیرحمانه بی رضایت ما میگذرد و تنها این گرد پیری ست ٫

تاوان این گذران اجباری ...



صدای خنده ی مادرم ٫ حتی غم هایم را هم می خنداند !!!



کسانی که قدر دستان نوازشگر را ندانند ٫ عاقبت پاهای لگد کوب را می بوسند ....



از آدمها بت نسازید ... این خیانت است ...هم به خودتان ... هم به خودشان

خدایی می شوند که خدایی کردن نمی دانند....

و شما در آخر می شوید سر تا پای کافر خدای خود ساخته ...



جا گذاشته ام دلم را ...

هر که یافت ٫ مژدگانی اش ٫تمام زندگی ام ...  



آسمان به آسمان ... کوچه به کوچه ... رویا به رویا

هر جایی که مینگرم با منی اما دلم برایت تنگ میشود !!!



هیچ پروازی به خاطر دلتنگی مسافرش لغو نمیشود ....

دلم واسه اون روزایی تنگ شده که کسی رو دوست نداشتم ٫

چه خوب بود اون بی خیالی ها ...



تا می خواهم از تو دل بکنم صبر می آید ٫

 این عطسه های زمستانی را دوست دارم .  



 دلم کمی از بهشت میخواهد ٫ چند لحظه آغوشت را قرض می دهی ؟؟؟؟

بعضیا هم مثل این دیوارای تازه رنگ شده می مونن ٫ فقط هستن ولی

نمیشه بهشون تکیه کرد ٫ اگرم تکیه کنی سر تا پای خودتو کثیف کردی ...



چقدر ترسناکه برای فهمیدن حقیقت ٫ از طنابی بالا بری که

از دروغ بافته شده !!!     



 موضوع انشاء : خوشبختی ـ به نام خدا

خوشبختی یعنی قلب پدر و ماردت بتپد .

پایان !!!



عاشقی لباس رزم پوشید و به جنگ روزگار رفت ...

بین راه دیوانه ای را دید که از جنگ روزگار باز میگشت ...



تا دروغ نباشی ٫ به حقیقی بودن دیگری شک نمیکنی ...



یک بار ، یک بار و فقط یک بار می توان عاشق شد …

عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ،

عاشق عشق یک بار و فقط یک بار …

 بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست !



ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه میگذرد که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته اشک میریزد ...



سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :

عزیزم ! یک بهار٫ یک تابستان ٫ یک پاییز ٫ و یک زمستان را دیدی !!!

از این پس همه چیز تکراریست ...



دلتنگی یعنی شبی با خاطراتت بهش فکر کنی ٫ بعد شیرینی یه لبخند بیاد رو لبت

و بعد چند لحظه شوری اشکهای لعنتی ...



کسی رو که دوست داری این قدر نبر بالا که دست خودتم دیگه بهش نرسه ...





       



شاید روزی دوباره در گذر زمان به یکدیگر برسیم ٫ آنروز اشتباه گذشته را تکرار نمیکنم

تو را از دست میدهم ولی غرورم را نه ...     



کاش هیچوقت آرزو نمیکردم که کفش های مادرم اندازه ام شود ...



خدایا دلم مرهمی میخواهد از جنس خودت ...

نزدیک ٫ بی خطر ٫ بخشنده ٫ بی منت .....     



مرد کسی نیست که گریه نکند !!

مرد کسی است که به گریه نندازد ...



چقدر خوبه کسی هست که وقتی بهش فکر می کنی اونقدر گرم میشی

که یادت میره هوا چقدر سرده ...





دوری آزمون دلهاست ... یا دلتنگ میشی یا فراموش ...

لحظه هایی هست که دل من واقعا برات تنگ میشه ...

من اسم این لحظه هارو گذاشتم " همیشه "    



برای کشتی های بی حرکت ٫ موج ها تصمیم می گیرند .




شهر هرت
تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما 
 ........





خدایا ...!!

اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های

نکبت بار و پلید این شبه آدم ها اندک را متوجه شوم ٫ چه دوست تر می دارم ٫

بزرگواری گول خور باشم تا همچون اینان کوچکواری گول زن !!     (دکتر شریعتی)



کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض !!!



برف می بارد و همه خوش حالند و من غمگین ...

دارد رد پایت را میپوشاند برف !!



آهااااای غریبه : ....

از اون دیوار ترک خورده و کوتاه رفاقت فاصله بگیر ٫ بارها روی من ریخته است !!



گاهی وقت ها آنقدر از زندگی خسته می شوم که دلم می خواهد قبل از خواب ،

ساعت را روی “هیچوقت” کوک کنم …



خیلی چیزها هستند که وقتی به دستشان می آوری دیگر برای تو نیست ٫

تویی که در دست آنهایی ....



نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان به خاطرش

شرافتش را زیر پا بگذارد ..!!





تظاهر به خوشبختی دردناک تر از تحمل بدبختی است !!



همیشه یکی پیدا میشه که هلت بده ٬ چه نشسته باشی روی تاب چه نشسته

باشی لبه ی پرتگاه ....



خدایا ....

               بفهمان که بی تو چه میشوم ولی نشانم نده !

خدایا ....

               هم بفهمان و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد .



گاهی اوقات دلم می خواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ٫

شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری می کردند !!!



درد مرا شمعی می فهمد که برای دیدن یک چیزِ دیگر آتشش میزنند …



تو که نباشی با چتر هم که قدم می زنم ٫ گونه هایم خیس می شود ...



ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ

ﺍﻣﺎ

ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻪ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ …



 

دوست دارم برگردم اون دوران که بابام بیدارم میکرد و میگفت :

پاشو ببین چه برفی اومده ...






دستانت رو دور گردنم حلقه کن بانو ....

این دوست داشتنی ترین شالگردن شب های سرد من است ٫ باور کن ...



باز هم بلند شو ٫ ایستادن کسی که زمینش زده اند از کسی که به زور سرپایش

نگه داشته اند زیباتر است ...



کـسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ولی دستشان به

 ستاره ای نمی رسد !

اما کسانی هستند که بی دعا با خدا دست می دهند …



با خودتان که خوب تا نکنید ٫ روزگار شما را تا میکند ٫ میکند توی پاکت و می اندازد

توی صندوق پستی ٫ به یک مقصد نا معلوم ...



عشق این روزها شباهت زیادی به آدامس داره :

اول شیرین ، بعد دوست داشتی ، سپس تکراری و خسته کننده

و در آخر دور انداختنی …



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !!!

این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق ...!



از جنگ بد تر هم هست : کسی که چیزی ندارد تا برایش بجنگد ...



به سلامتی دیگ که خودشو سیاه میکنه تا مردمو سیر کنه ٫ نه نه اون کسی

که مردمو سیاه میکنه تا خودشو سیر کنه !!!!



دل من همانند اتوبوس های شهر شده !!!! غصه ها وارد میشوند ٫ فشرده به روی

هم و من راننده ام که فریاد میزنم : دیگه سوار نشید !!! جا نیست ...



برای آدم برفی چشم نگذار ٫ وگرنه آب که نمیشود ٫ هیچ ....

تا یک عمر خیره به رد پاهایت می ماند ...






تعمیرگاهی باید ساخت از آغوشت برای وقت هاییی که حالم بدجور خراب است ...



زندگی به من آموخت هر چیز قیمتی دارد ٫ پنیر مجانی فقط در تله موش دیده 

میشود ...



من زبان برگ ها را میدانم ...

مثلا " خش خش " یعنی امان از جدایی ...

پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمیکند .






 دیگر صاف راه نمیروم !

مهم نیست بگویند : سالم نیستم ، مهم این است تو میدانی غم نبودنت کمرم را

 خم کرده …




 





 

داستان اول (دختر نابینا )

دختری در همسایگیم بود ، هر روز صبح هنگام خروج از ....






شب یلدا غروب پاییز نیست ، طلوع زمستان نیست !!!
شب یلدا بهانه ایست برای غروب غمها و طلوع شادیها ...

 

 

 آدم از یه جایی به بعد دیگه حالش خوب نمیشه !



 

خدایا یا فریاد گلویم را بگیر یا بغض گلویم را …
هر کدام راه دیگری را بسته اند !



گاهی به دلت شک کن …
عشق شاید یک شایعه باشد !!!



پاییز که شد به جرم کمکاری اخراجش کردند رفتگری که عاشق شده بود و برگ ها را قدم میزد و جارو نمیکرد …



مستند راز بقا نمی خواهیم …
مستندی از بقایای انسانیت بسازید اگر بلدید !!!



اتفاقهایی هست که حسرت آن تا همیشه باقی میمانند مثل حسرت یک بار دیگر بوسیدن دستان مادر



 

گریه کار کمی ست برای توصیف نداشتنت …
دارم به رفتار پرشکوهی شبیه به مرگ فکر می کنم …



 

آدم های ساده …
ساده هم عاشق می شوند
ساده صبوری می کنند
ساده عشق می ورزند
اما سخت دل می کنند و آن وقت که دل می کنند جان می دهند …



خدایا یا نوری بیفکن یا توری …
ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد !



چند ساله دارم آهنگهای مختلف رو امتحان میکنم ولی هنوز هیچ آهنگی مثل لالایی تو آرومم نمیکند مــــــــ♥ــــــــادرم !!!



ابراهیم که نیستم میگذاری میروی …
این آتش نبودنت بر من گلستان نخواهد شد !!!



این روزها فقط دل هایی باید عاشق شوند که تحمل خیانت دیدن را هم داشته باشند



پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد مظلومیت خاصی دارد !
باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او !
در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد نه پر و بال ریخته اش !



زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده میمونه …
بخوری ، تموم میشه …
نخوری ، حروم میشه !
پس از زندگیت لذت ببر چون در هر صورت تموم میشه !!!



اگه خیلی مهربان شود ورق میزند ولی اکثر اوقات آدم رو مچاله میکند روزگار …



قطارها بیهوده میپرسند چی ؟ چی ؟
نمی دانند در انتهای ریل ها هیچکس و هیچ چیز در انتظارشان نیست …



یه وقتا اینقد آدم زندگیش غمناک میشه که دوس داره یکی یوهو بگه کاااااات … عالی بود عالی …خسته نباشین بچه ها …واسه امروز بسه !



هر روز این “عشق” یکطرفه را طی میکنم …
یکبار هم تو گامی بدین سو بردار … نترس ، جریمه اش با من !



همه درست شبیه هم هستند فقط بعضی ها بهتر و باورکردنی تر دروغ میگویند !



هیچ قهرمان ماراتنی به اندازه پدرم به دنبال نان ندویده است …



دندانم شکست برای سنگریزه ای که در غذایم بود …

دردم گرفت نه برای دندانم ، برای کم شددن سوی چشم مادرم !



گاهی فکر میکنم …
بعضی هاااا همان بعضی هاااا بمانند بهتر است !



آنکه واقعا تو را دوست دارد به ساز آرام بودنت کفایت میکند و هرگز نمیخواهد رقاصه ی سازهایش باشی



نشسته ام به یاد کودکی هایم …
دور غلط ها یک خط بسته میکشم …
دور تو … دور خودم …



خوب است بدانیم که گاهی آنچه می کشیم ، درد بی او بودن نیست ! تاوان با او بودن است …




به ماهی ها نگفتم تو دریایی …
اما تمام رودخانه ها دنبال تو می گردند !



به من در کودکی بارها آموخته اند که همه آدم ها می‌‌میرند ولی‌ کسی‌ به من هیچگاه نیاموخت که همه آدم‌ها زندگی‌ نمی‌‌کنند و کسی‌ به من نیاموخت که هر تولدی آغاز هر زندگی‌ نیست همانطوری که هر مرگی پایان هر زندگی‌‌ نمی‌ باشد …



روزگار عجیبیست !!!
این روزها بعضی ها راه می روند تا غذایشان هضم شود و عده ای می دوند تا گرسنه نمانند …



ماندن به پای کسی ، معرفت میخواهد نه بهانه !!!



به قصد پرواز ، تجربه کردم سقوط را …



 

چقدر احمقانه است از یک قهوه ی تلخ انتظار فال شیرین داشتن …



کاش کسی یاد معلم ها می داد :
اول مهر شغل پدر‌ها را نپرسند ؛ وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل ها را و افتخار به همه‌ی پدر‌ها را یاد دانش آموزانشان نداده‌اند !
حالا قصه ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد ، بماند …

 



دیگه از تمام دیالوگ های عاشقانه خسته شدم …
دلم فقط یه سلام ، یه دوستت دارم خشک و خالی از لبانی با صداقت میخواد !




ﻳﻪ زمانی ﻓﺮﺍﻣﻮشی ﻳﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭی ﺑﻮﺩ ؛ ﻣﺜﻞ ﺍلاﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻌمت ﺑﺎشه !




         

 


 

 

 زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ٫ورنه بر سنگ مزارش آب

پاشیدن چه سود  ؟؟

 گر نرفتی خانه اش تا زنده بود ٫ خانه صاحب عزا تا صب خوابیدن چه سود  ؟؟  

 گر نپرسی حال من تا زنده ام ٫ بعد مرگم اشک و نالیدن چه سود ؟؟

 زنده را در زندگی قدرش بدان ٫ ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود ؟؟



 

 



|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 تقدیم به مادرم

صــــــــــــــــــــدای خنــــــــــــــــده ی مــــــــــــــــــــــــادرم

٫ حتی غـــــــــــــــــــم هایــــــــــــــــــــم را هـــــــــــــــــــم

می خنــــــــــــــــــــــــداند !!!


برچسب‌ها: مادر
|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 اس ام اس جوک
 به کوری چشم دشمنان امسال به جای آجیل شب عید از "چ.. فیل" استفاده خواهیم کرد !!


* * *


تغییرات چهره در ت والت !

 >_<

 o_-

 o_0

O_O

^_^


ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺗﻮ ﻟﮑﺴﻮﺱ، ﺑﻨﺰ ﻭ ﺑﯽ ﺍﻡ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺲ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ :|




.



لاف زدن جدید دختران دم بخت سال 1392
.
.
.
من خواستگار پراید دار هم داشتم ، ولی قبول نکردم



.



 
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﭘﻮﻟﻬﺎﻡ ﺭﻭ ﺟﻤﻊﮐﻨﻢ ﺑﺮﻡ ﺑﺮﺯﯾﻞ، ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ.ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﯿﻤﺖﺩﻻﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﮐﺒﺪﯼﮔﺮﺍﻣﯿﺪﺍﺷﺖ ﺩﻫﻪ ﻓﺠﺮ ﻣﻼﯾﺮﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﺮﻡ !!




.



شماهائی که از دور اونقد جذابین
میمیرین از نزدیکم همونقد جذاب باشین ؟






.





دقت کردین!
هر کی میخواد بره دستشویی قبلش اعلام میکنه!





.





به غضنفر میگن ;کدوم حیون همه آدم هارو میشناسه؟ میگه گوسفند میگن چرا؟ میگه آخه هرکیو میبینه میگه بهههههههه :))))




.




ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺖ ﻣﺖ ﺣﺴﻮﺩﯾﻢ ﻣﯿﺸﻪ
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻢ ﻧﻤﯿﺎﺭﻥ
ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﺑﻌﻠﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﻟﮕﻮﯼ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﺶ :))





.





دروسه دانشگاهی در حقیقت مجموعه ای از تخیلاته عاغایان لاگرانژ و کوشی و نیوتن اند که ما میخونیم و به زور اثباتشون می کنیم...
خو ینی چی...تو همه چی نظریه دادن که چی بشه؟؟؟؟!!!!




.




تنها شیرینی که تو خونمون بیشتر از چند دقیقه باقی می مونه و خورده نمیشه ...
شیرینی خیراتیه که شب جمعه میدن و کسی حال نداره بخوره و بعدش ... !!!

شمام اینطوری هستین



ی کسانی که هنگام ورود پدرشان به اتاق بلافاصله صفحه فیس بوک را بسته سپس ساعتها به عکس بک گراند دسک تاپ خیره می شوید
بدانید موقع گرفتن پول تو جیبی هم پدرتان کنترل را به دست گرفته و به صفحه تلویزیون خیره خواهد شد!





.





رایتل رو کجای دلم بذارم؟؟هم صدای گراهام بل رو میشنوه هم تصویرشو میبینه!!!
جل الخالق!! آدم نمیره چیزها میبینه!!!!!!




.




داش بزرگم یه پسر داره که 7 سالشه ینی دیوار راست میدوه وقتی میرم خونشون یه دل سیر کتک میخورم طوری که حتی تو آگاهیم اینجوری نمیزنن آدمو !! والللا!..!
همه بچه ها اینجورین؟





.




دیروز من و خانمم دوتایی با افتخار اومدیم دم در پراید نقره ای خودمونو شستیم تازه به لاستیكاش هم نوشابه ریختم با نوشابه شستم همه همسایه ها داشتن بهمون نگاه میكردن ما هم قیافهه گرفته بودیم كه آره پراید داریم
راستی از این به بعد میخوام به جای آب تو رادیاتورش دوغ بریزم یكم جیگرش حال بیاد نظر شما چیه؟





.




از وقتی تبلیغات رایتل تو تلویزیون شروع شده نمیدونین چه وضعیه تو خونمون مامانم گیر داده به داداشم برو یه دونه از این
سیم کارتها بخر از این به بعد زنگ میزنم ببینم کدوم قبرستونی؟ با کی میگردی؟عروسمو ببینم چه شکلیه؟
همراه اول و ایرانسل !!!
رایتل ))))






.





اقا این دیگه اخرشه خانومه رفته تست رانندگی برای گواهی رفته زیر 10 چرخ اونی که پیششه از 32 چا استخانش شکشته اومده میگه من که رانندگیم خوب بود منتظرم ماه دیگه از بیمارستان مرخص شه بیاد ببینم کی این گواهیمو میده



یه روز یه مرده،می خوره به نرده، بر میگرده!!




اگه تو خیابون راه میرفتی یهو یه چیز گرم و نرم روسرت احساس کردی مطمئن باش که از اون بالا کفتر میایه

معلم نهضت از پیرزنه میپرسه مادر 20 تا جوجه داریم 10 تا شو گربه میخوره چند تا جوجه میمونه؟ پیرزنه میگه:او دگه آمخته رفته همر موبره!!!





دوست عزیز وقتی میری توی پارک می شینی همینطور به یه جا زل نزن هر دفعه یه تکونی هم به خودت بده ! یهو می بیننت فک می کنن مجسمه ای می دزدنت.




دقت کردین تا آرایشگر روپوشو میندازه رومون دماغمون خارش میگیره؟!




یارو ۱۰ کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، ولی حاضره ۱۲ کالری بسوزنه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره




اگه به یه کچل بخندی بی برو برگرد کچل میشی ولی به یه میلیونر قهقه هم بزنی هیچ اتفاقی نمی افته !




دوست دختر غضنفر میخواسته باهاش بهم بزنه غضنفر میفهمه میگه من حامله ام




به غضنفر میگن: با باقی جمله بساز میگه: ما دیشب کوبیده خوردیم

میگن باقیش کو؟ میگه: تو یخچاله




به دوستم گفتم چرا ازدواج نکردی مگه خواستگار نداری؟ گفت : من خواستگار مرغ فروش هم داشتم ولی قبول نکردم .(اینم از دوستای ما)

.

گاز معده چیست؟

از نظر دخترا: یکی از مشکلات هضم غذا.

از نظر پسرا: منبع بی پایان سرگرمی، اظهار وجود و همبستگی با مردان دیگر!



همه مخترعین میرن بهشت به جز مخترع زنگ ساعت…!!! خدا ازش نگذره….. !



آنقدر ویران شدم که همه مرا با آثار باستانی اشتباه می گیرند



اس ام اس،اس ام اس خنده دار بهمن ماه 91،اس ام اس و پیامک خنده دار جدید بهمن ماه 91،در بی نهایت اس ام اس می توانید بی شمار اس ام اس با هر عنوان بخوانید



اس ام اس طنز و خنده دار جدید بهمن ماه 91،اس ام اس خنده دار،پیام و مسیج خنده دار جدید و عاشقانه

از نشونه های آخر الزمان اینه که اینقدر سرعت اینترنت کم میشه که آدم هوس می کنه درس بخونه..



فیزیک خیلی آسونتر میشد ، اگه به جای سیب، خود درخت رو نیوتن افتاده بود!



به سراغ من اگر می آیی...! نیا! . . . . اعصاب ندارم.... توام گیر میدی... میزنم شل و پلت میکنم...! بعد میگی طرف اخلاق نداره....!



قبض موبایلت ۱۲۰ تومن میاد میگن با کدوم پدر سگی زرمیزدی که انقدر زیاد اومده حالا وقتی ۱۲ تومن میاد میگن ولت کرد رفت؟خاک بر سرت!!




اس ام اس خنده دار 467

مامانم در طول شبانه روز فقط یکبار بهم میگه مهندس اونم آخره شباست که صدام میزنه مهندس بیا آشغالا رو بزار دَم در!!!




یکی از خاصیت‌های بهشت اینه که اونجا آدمای اطرافت اون گوشه‌ شون یه دکمه‌ی “Ask me later” دارن.

.

یه سری استکان هست آدم میخواد چای بخوره دماغش میره تو استکان مهندسین یه فکری به حالش کنین ، خعلی رو مخه !



خنده دار 431

ما مجردا دو دسته لباس داریم: 1) کثیف 2) کثیف قابل پوشیدن

.

رفتم تو اتاقم به بهونه ی درس خوندن ، تو فیس بوک بودم و ول میچرخیدم تو پیـجـام .. ده دقیقه که گذشت مامانم داد زد چیکار میکنی ؟!! گفتم دارم درس میخونم .. هیچی نگفت ، یه پنج دقیقه بعد دوباره گفت چیکار میکنی ؟!! گفتم درس میخونم دیگــــــــه ..!! گفت : پس حداقل بیا کتاباتو ببر بهتر متوجه بشی ..!!! منو میگی ~~~> :| =))))) !!!!!!

.

رئیس جیست!؟ :

فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …!

.

خـــانوما ، آقــایون توجه کنن:

. ... ...

... ... .

. . . .

از توجهتون ممنونم...

ایشالا جبران کنم...!!!!

.

فهمیدن صدای خری که از روی فهم عرعر میکند بهتر از صدای گوسفندی است که از روی عادت بع بع میکند!!

.

عسل......هلو......نفس........شیرین.....آلبالو.......طلا......الماس.......نقره.......مس.......آهن پاره........دمپایی کهنه.......نون خشک....... خریداریم!!!؟؟؟

خنده دار 419

ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :
«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» …
صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !

.

امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان .
یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد!
پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری!
یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه!
طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد!

.

از این طرح هزاران لبخند که هیچی به ما نرسید.
حالااگه یه طرح هزاران فحش بذاره
من یه نفری همه رو برنده میشم !

.

تو گذشته میگفتن پزشک محرمه..
کم کم عکاس و فیلم بردار هم محرم شدن
حالا هم که دى جى و گروه موسیقى محرم شدن
اینجور که من فهمیدم الان فقط داداشاى عروس و دوماد نامحرمن!

.

تا حالا دقت کردین
وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده میکنه
تو مدت فیلم یه جوری نگاتون میکنه که انگار خودش فیلمو ساخته؟!!!

.



تا حالا دقت کردی تو مهمونیها تا میخوای پشت سر یکی حرف بزنی یهو همه ساکت میشن و نصف حرفتو همه میفهمن؟

.

تا حالا دقت کردی وقتی میگن غصه نخور آدم بیشتر غصه ش میگیره؟

.

ما که هرجایی دهَنمـــون سرویس میشه میگن امتحان الهیــه !!
اگه اینجوری باشه که من دیگه دکترای الاهیات گرفتم ...!!!

.

سوال من اینه که : اونایی‌ که واسم میمردن ؛ الان کجانکه برم واسشون یه فاتحه بخونم ... !!!

.

از خـدا یـه گل خواسـتــم،اون بـه مـن یـه بـاغ داد من از خدا یه درخت خواستم،اون به من یه جنگل داد میترسم از خدا تو رو بخوام بهم یک گله گوساله بده

.

فقط یه ایرانی میتونه تو مهمونی تا خرخره بخوره ، بعد به سالادش سس نزنه ، بگه چاق کنندست !!

.

همه ی مادرها خیال میکنن بچه شون زیباترین بچه ی روی زمینه اما،
همه ی مادرها اشتباه میکنن به جز .............مادر مـــــــــــــن





هیچ وقت فکر نمی کردم ؛ که چیزی تو این دنیا پیدا بشه که جویدنش ، از جویدن آدامس خرسی هم بیشتر کیف بده ... . .
تا اینکه خرخره ی تو نظرم رو جلب کرد .

.

دقت کردین هنوز هیشکی نمی‌دونه خونهٔ‌ خاله کدوم ورِه !

.

دقت کردین اونیکه خُرُ پُف میکنه شبا زودتر خوابش میبره!!!!

.

دقت کردین هرچی بیشتر تو مهمونیا ظرف بشوری از نظر بزرگترا خانوم تری!!

.

دقت کردین وقتی 5 ثانیه قبل از آلارم موبایل بیدار میشیم و اونو خاموش میکنیم... احساس میکنیم بمب خنثی کردیم!!


 

بهترین لحظه زمانیست که فکر میکنی فراموشت کردم امّا
ناگهان اس ام اسی میرسه که فکر میکنی منم اما!!!
میبینی ایرانسل بوده!

.

نگاهم کرد ، پنداشتم دوستم دارد ، نگاهم کرد در نگاهش هزاران عشق خواندم
نگاهم کرد ، دل به او بستم ، باز نگاهم کرد و …
تازه فهمیدم یارو خله ! فقط نگاه میکنه !

.

یک دستگاه الاغ مدل بالا ، تیپ قاطر ، سم اسپرت ، ارتفاع تا زانو ، دارای کارت یونجه
مصرف صدی یه مشت علف ، گردن هیدرولیک ، دزدگیر مجیکاجفتک ، پالان چرمی
با بوق عرعر بلبلی ، طوسی متالیک ، محصول2013 فروشی است.

.

ایرانسل دیگه داره جای دوستامو پر می کنه ، فقط مونده اس ام اس بده کجایی ؟


 

کلاهک هسته اى ، نابودی 2013، زلزله ،سیل و…
هیچکدام به اندازه ۳ عدد میس کال مامانت ، ترسناک نیست !

.

قربون اون دل پاکت که مثل یخچال خونمون هیچی توش نیست !!!

.

بعضی از پسرا رو که میبینم دلم میخواد بهشون بگم :
خوشکل خانوم کدوم ارایشگاه میری !!!

.

قابل توجه دختر خانومای عزیز: میدونستید بر طبق قانون اگه 1 مرد با1 زن مجرد تصادف کنه ومنجر به نقص عضو او بشه باید با او ازدواج کنه؟؟؟؟؟؟ فقط هول نشید ...خیابون پر ماشینه این ماشین نشد ... ماشین بعدی به امید موفقیت




کی گفته زبان فارسی آسونه ؟
حالا جاهای خالی رو با (بله) یا (خیر) پر کن تا بفهمی:
.....من مغز ندارم. .....من احساس ندارم. .....من یه احمقم.

.

سوهان قم ساخت چین رسید*حاج چینگ چونگ وپسران*

.

یک دفعه نشد دست بکنیم تو دماغمون یه چیز خوب بیرون بیاد، همه‌ش تکرار مکررات ....!

.

راستش دارم به ازدواج با ایرانسل‎ ‎فکر می کنم از بس که هر روز بهم اس ام اس می ده یه جورایی بهش وابسته شدم !!!

.


|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 واقعا چطور شد ما دیکته یاد گرفتیم
شیشه رو نمی‌شه غلط نوشت
«دوغ» رو می‌شه ۱ جور غلط نوشت
«غلط» رو می‌شه ۳ جور غلط نوشت
«دست» رو می‌شه ۵ جور غلط نوشت
«اینترنت» رو می‌شه ۷ جور غلط نوشت
«سزاوار» رو می‌شه ۱۱ جور غلط نوشت
«زلزله» رو می‌شه ۱۵ جور غلط نوشت
«ستیز» رو می‌شه ۲۳ جور غلط نوشت
«احتذار» رو می‌شه ۳۱ جور غلط نوشت
«استحقاق» رو می‌شه ۹۵ جور غلط نوشت
... و «اهتزاز» رو می‌شه ۱۲۷ جور غلط نوشت.....!

واقعا چطور شد که ما تونستیم دیکته یاد بگیریم..؟!؟
|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 سربازی دختران

تصور کنید دختران سرباز بشوند چه میشود ؟؟؟؟

فک کنم اولین پیامدش پدیده ای به نام ازدواج سربازی باشه مثلا روز اول که در حال تیر اندازی هستند پوکه هایشان یک جا می افتد و همان لحظه چشم تو چشم میشود و کار تمام است . . .

ساعت 5 صبح: خوابگاه

بلندگو در حال اجرای موزیک بندری است و دختران که تا ساعت 3 داشتند غیبت فرمانده جدیدشان را میکردند به بدن خسته خود انعطافی می دهند تا شاید بتوانند بدن خود را با آهنگ هماهنگ کنن

ساعت 6 صبح:صبحانه

شهلا:مریم از اون پنیر نخور برای پوستت ضرر داره به جاش بیا پوست اکالیپتوس جزایر ساحلی بورکینافاسو رو بخور پوستت سفید شه

مریم:نه جدیدا کرم پوست دکتر خوشگلیان اومده معجزه میکنه زیادم گرون نیست بسته 1 میلیون تومن!!!

سارا:ایـــــــــــــــــی بابا چاییشم که طعم نداره باز این پسرا صبونه درست کردن برامون اه

سولماز:بازم که اینا کره اوردن!چند بار بگم من تو رژیم ، تازه معلوم نیست ماله گاو کجا هم هست!

ساعت 7 صبح:ورزش صبح گاهی

بدووووووو بدووووووووو

مریم:من این پوتین صورتیا پامو میزنه

سارا:من بهت گفتم اون پوتین خردلیه خوش گل تره دیگه با لباستم ست میشد

ساعت 8 صبح:دستشویی

.........جیغ فرا بنفش......

مریم دوان دوان خودش رو به دستشویی میرسونه:چی شده

سولماز:یک سوسک دیدم اندازه موش خرما

مریم:حالا چی کار کنیم

ساعت 9 صبح : دستشویی

سارا:بچه ها اینطوری که نمیشه باید یک فکری کرد

مریم:من میگم بگیم فرمانده بیاد بکشتش

ساعت 10 صبح:آموزش

فرمانده:حالا کلاغ پر برید

مریم:فرمانده من مامانم گفته اینطوری راه نرو به پاهات فشار میاد

سارا:فرمانده منم که میدونی به لباسم حساسم اگر خدایی نکرده بیفتم خاکی بشه چه خاکی به سرم بریزم

سولماز:فـــــرمــــــــــــــانـــــــــــــــده !

 

ساعت 12:50 حیاط

مریم:سولماز کو؟؟؟هنوز دستشوییه؟؟؟

مینا:اره داره با سارا مانیکور میکنه

ساعت 1: ناهار

مینا:وای قلبونت بلم چه قد خوشگل شدی

سولماز:مرسی عسیسم ممد اینو از سجاد برام خریده

مینا:کدوم ممد؟

سولماز:همون که پرشیا بنفش داشت،دماغش اندازه برج پیتزا بود،شلوار گشاد میپوشید

مریم : بچه ها این غذاش پیاز داره من دهنم بو میگیره نمیخورم

سولماز:منم که یکی قاشق بیشتر نمیخورم میدونین که من تو رژیمم

ساعت 2 استراحت

مریم:شنیدین فرمانده لیسانسشو از کانادا گرفته

سولماز:جدا؟؟؟؟

مینا:تو از کجا میدونی؟؟؟؟

مریم:داداشم گفت؛با هم دیگه اونجا همکلاسی بودن

سولماز:جدا؟؟؟؟

مینا:چند سالشه؟

مریم:کی؟

مینا:داداشت

مریم:تو با داداش من چی کار داری ؟؟؟ باز تو این مجیدو فراموش کردی

مینا:اخ راست گفتی برم بهش یه زنگ بزنم

ساعت 2:10 :باجه تلفن

مینا:سلام عجقم قولبونت بلم

مجید:سلام مینا خانوم یاد ما کردی

مینا:فدات شم من همش فکر توام این فرماندمون سخت گیره ،الانم با کلی بدبختی دارم بهت زنگ میزنم

مجید:مرسی عزیزم چه خبرا

مینا:سختی، بهمون غذا درستی که نمیدن، تازه سهمیه رژه لبمون رو هم کم کردم

ساعت 6:کلاس اموزشی

مربی:بچه ها ببینم چی کار میکنید از همین حالا 20 دقیق فرصت دارین تا سلاحتون رو سر هم کنید

ساعت 6:15 :کلاس اموزشی

مریم:حاج خانوم این سلاح ما فنر نداره هر کار میکنیم درست نمیشه

سارا:مال ما هم لولش کجه جا نمیخوره

مینا:اصن ما از این تفنگ کوچیکا میخوایم ،اینا به درد نمیخوره

ساعت 8:55 شب :خوابگاه

بلندگو:خوشگلا باید ... بیــــب .......بیب.... بـــــــــــــــــــــــــیب

ساعت 9 شب:خاموشی خوابگاه

مریم:"جیغ بنفش" بعدش صدای "تپ"

سولماز:باز تو روح دیدی

مریم:نه بابا پام گیر کرد با سر رفتم تو تخت

ساعت 10 شب:خوابگاه

مینا:بچه ها بیدارین من خوابم نمیاد

سارا:منم همینطور

سولماز:شنیدین فرمی (فرمانده) نامزد کرده

مینا:دروغ میگی

سولماز:نه به خدا

مینا:اسمش چیه؟؟ خوشگله؟؟ کجایی هست؟؟ قدش بلنده؟؟ پولداره یا نه؟؟؟ کی میخوان ازدواج کنن؟؟ مهرش چه قدره؟؟؟

|+| نوشته شده توسط تاویار در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱  |
 اسامی زیبا به همراه معنا
آبان دخت : دخترآبان ، نام زن داريوش سوم
آبتين : نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي
آتوسا : قدرت و توانمندي - دختر کورش وزن داريوش اول
آفر : آتش - ماه نهم سال شمسي
آفره دخت : دختر آتش - دختري که در ماه آذر به دنيا آمده است .
آذرنوش‌: شيرين و دل انگيز
آذين : زيور، طاق نصرة‌، تزئين ، آرايش
آراه : نام فرشته موکل روز بيست و يکم ازماه پنجم درآئين زردشت
آرزو : کام ، مراد ، معشوق ، اميد
آرش: درخشان ، آفتاب ، جد بزرگ اشکانيان - پهلوان کمانگير ايراني در لشگرمنوچهر
آرتین: عاقل و زیرک,نام پهلوان ایران در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی
آرتام:والی فریگه در زمان کوروش هخامنشی
آرتمن:نام برادر بزرگ تر خشایار شاه پسر داریوش شاه
آرشام : بسيار قوي - پدر بزرگ داريوش بزرگ هخامنشي
آرمان : آرزو - خواهش - اميد
آرمين : آرام گرفتن - پسر کيقباد پادشاه پيشدادي
آرميتا: آرامش يافته ، کلمه اي زردشتي است
آريا فر: دارنده شکوه آريائي
آريا : آزاده نجيب - يکي از پادشاهان ماد - مهمترين نژاد هند و اروپائي
آريا مهر : دارنده مهر ايران - از سرداران داريوش سوم
آرين : سفيد پوست آريائي
آزاده : دلير و بي باک ، رها
آزرم : شرم ، مهر ، محبت ، عشق
آزرمدخت : يکي از ملکه هاي ساساني
آزيتا : آزاده
آناهيتا : الهه آب
آونگ : شبنم - نام کردي
آهو: شاهد ، معشوق، يکي از همسران فتحعلي شاه قاجار
آيدا : شاد، ماه - نام تذکمنب

اتسز : لاغر و استخواني - از پادشاهان خوارزم
اختر : ستاره ، علم ، درفش
ارد : خير وبرکت ، فرشته نگهبان ثروت - نام چند تن از پادشاهان اشکاني
ارد شير : شير زيبا - اردشير بابکان بنيانگذار سلسله ساسانيان
اردوان : نام پادشاهان معروف اشکاني
ارژن : درختي با چوب بسيار سخت و محکم - نام کردي
ارژنگ : آرايش - کتاب ماني نقاش - ديوي که رستم در هفتخوان اورا کشت
ارسلان : شير، دلير و شجاع - نام پادشاه سلجوقي
ارغوان : نام درختي با گل و شکوفه هاي سرخ رنگ
ارمغان : هديه ، تحقه ، سوغات
ارنواز: نوازش شده اهورا - دختر جمشيد شاه پيشدادي
اروانه : نام گلي کوهي است - نامي کردي
استر : ستاره - بردارزاده مردخاي وزن خشايارشاه
اسفنديار : پاک آفريده شده - پسر گشتاسب که بدست رستم کشته شد
اشکان : منسوب به اشک - بنيانگذار سلطنت پارتها
اشکبوس : پهلوان کوشاني که به کمک افراسياب آمد، اما به دست رستم کشته شد
افسانه : داستان ، سرگذشت ، حکايت گذشتگان
افسون : سحر و جادو ، حيله و تزوير
افشين : با همت .
اميد : انتظار ، آرزو
انوش (‌ آنوشا ) : استوار و جاويد - دخترمهرداد ششم
انوشروان : دارنده لوح جاويدان - لفب خسرو اول پادشاه ساساني
اورنگ : عقل و کياست ، تخت پادشاهي
اوژن : شکست دهنده ، دشمن برانداز
اوستا : نام کتاب آسماني زردشت
اهورا : صاحب ، فرمانرواي دانا
اياز : بزرگ و پاينده - نام غلام ترک سلطان محمود غزنوي
ايران : محل زندگي آريائيها
ايراندخت : دختر ايران
ايرج : ياري دهنده آريائيها - پسرفريدون ، پادشاه و پهلوان ايراني
ايزديار : کشي که خداوند يار اوست

بابک : پدر کوچک ، جد اردشير ، پسر ساسان
باپوک : کولاک ، نامي کردي
باربد : پرده دار ، موسيقي دان و نوازنده دربار خسرو پرويز
بارمان : لايق - نام سردار افراسياب
بامداد : پگاه ، سپيده دم - نام پدر مزدک
بامشاد : کسي که در سحرگاهان شاد است - نوازنده مشهور دربار ساسانيان
بانو : خانم ، ملکه ، لقب آناهيتا الهه نگهبان آب
بختيار : خوشبخت ، خوش اقبال - استاد رودکي در موسيقي
برانوش : مهندس رومي که پل شوشتر را در زمان شاپور ساساني
برديا : پسر کورش و برادر کمبوجيه
برزو : بلند قامت - پسر سهراب و نوه رستم دستان
برزويه : طبيب مشهور انوشيروان و مترجم کليله ودمنه از هندي به پهلوي
برزين : بلند و تنومند - ازپهلوانان ايران - نام پسر گرشاسب
برمک : از وزيران ساساني - نام اجداد و نگهبانان آتشکده بلخ
بزرگمهر : خورشيد بزرگ - نام وزير دانشمند انوشروان ساساني
بنفشه : گلي رنگارنگ و زينتي با عمر نسبتا طولاني
بوژان : رشد کرده - نامي کردي
بويان : خوشبو - مامي کردي
بهار : شکوفه و گل - سه ماه اول سال شمسي
بهارک : بهار کوچولو
بهاره : بهاري
بهتاش : خوب ومانند
بهداد : نيک آفريده شده
بهرام : پيروز ، ايزد پيروزي درآئين زردشت ، لقب برخي از پادشاهان ساساني
بهديس : خوش رنگ ، خوشگل
بهرخ : زيبا چهره ، قشنگ
بهرنگ : خوش رنگ
بهروز : خوشبخت ، نيکبخت
بهزاد : نيک نژاد - مينياتوريست مشهور صفويان - نام اسب سياوش
بهشاد : خوشحال وشاد
بهمن : نيک انديش - برف انبوه که از کوه فرو ريزد - جانشين اسفنديار
بهناز : خوش ناز‌، باناز ، طناز
بهنام : نيک نام
بهنود : سلامت ، عافيت
بهنوش : کسي که نيک مينوشد
بيتا : بي همتا ، بي مانند
بيژن : ترانه خوان ، جنگجو - پسر گيو و دلداده منيژه

پارسا : پاکدامن ، زاهد
پاکان : پاکها - نامي کردي
پاکتن : نيکو چهر پاکيزه تن
پاکدخت : دختر پاک
پانته آ : همسر آرتاداس که مادها او را به کورش هديه کردند امانپذيرفت
پدرام : آراسته ، نيکو ، شاد
پرتو : روشن ، تابش
پرشنگ : تابش ، آتشپاره
پرتو : روشن ، تابش ، فروغ
پرستو : پرنده مهاجر
پرويز : پيروز - لقب خسرو دوم ، پادشاه ساساني
پرديس : بهشت ، باغ و بستان
پرهام : ازاشخاص بسيار ثروتمند در زمان بهرام گور
پژمان : افسرده ، غمگين
پژوا : بيم و هراس
پرنيا : پارچه حرير
پشنگ : ميله آهني - نام پدرافراسياب
پروانه : حشره اي زيبا که خود را به شعله مي زند
پروين : ثريا ، ستارگان کوچک نزديک به هم
پري : فرشته ، جن ، همزاد
پريچهر : زيبا روي - نام زن جمشيد شاه
پريدخت : دختر پري ، همسر سام نريمان و مادر زال
پريسا : همچون پري
پرناز: پري ناز دار
پريوش : پري روي ، فرشته روي
پريا : کبوتر بال شکسته اي که به دنبال آشيانه مي گردد.
پوپک : هدهد
پوران : جانشين ، يادگار
پوراندخت : نام دختر خسروپرويز
پوريا : پهلوان محمد خوارزمي ملقب به پورياي ولي
پولاد : آهن سخت و کوبيده ، نام پهلوان ايراني زمان کيقباد
پويا : رونده و دونده - نامي کردي
پونه : گياهي خوش عطر و بو که در کنار جويها مي رويد.
پيام : الهام ، وحي ، پيغام
پيروز: کامياب ، فاتح ، نام چند نفر از پادشاهان ساساني
پيمان : عهد ، قول وقرار - عنوان اسامي مردان در فارسي دري

تابان : تابنده ، منور
تاباندخت : دختر تابناک
تاجي : تاجدار ، نام و عنواني در فارسي دري
تارا : ستاره
تاويار : آتشبان - نامی کردی
ترانه : زيبا و صاحب جمال ، سرود ، نغمه
تناز : نازنين ، با ناز و کرشمه - نامي کردي
توران : نام دختر خسروپرويز - سرزمين تور
توراندخت : دختري از توران
تورج : دلاور ، يکي از سه پسر فريدون شاه
تورتک : خروس صحرايي ، قرقاول
توفان : باد سخت
توژال : برف اندک - نامي کردي
تير داد : داده تير ، اشک دوم پادشاه اشکاني
تينا : گل ، نامي کردي
تينو : تشنه ، نامي کردي

جابان : سردار ايراني يزدگرد
جامين : اسم يکي از قهرمانان ايران زمين ، نامي کردي
جاويد : پايدار ، هميشگي
جريره :‌ نام دختر پيران ويسه که همسر سياوش شد.
جمشيد : پسر طهمورث چهارمين پادشاه پيشدادي
جوان : برنا ، دلير ، شاداب
جويا : جوينده - پهلوان مازندراني بود که بدست رستم کشته شد.
جهان : دنيا ، عالم ، گيتي ، کيهان
جهانبخت : شانس و اقبال جهان
جهانبخش : بخشنده جهان
جهاندار : نگهبان جهان
جهانگير : فاتح جهان - نام پسر رستم
جهان بانو : بانوي جهان ، ملکه جهان
جهاندخت : دختر گيتي
جهان ناز : مايه فخر عالم
جيران : آهو ، نامي ترکي

چابک : زرنگ ، چالاک
چالاک : سريع و زبردست
چاوش : پيشرو و پيش قراول کاروان
چترا : دوازدهمين پادشاه سلسله ماد
چوبين : کنيه و لقب بهرام چوبين سردار انوشيروان
چهرزاد : نام دختر بهمن است که سي سال پادشاهي کرد

خاوردخت : دختر مشرق زمين
خداداد : خدا داده
خدايار : دوست خدا - فرمانرواي بخارا بوده است
خرم : شاد و خندان - پهلوان خرم از عهد شاه شجاع است
خرمدخت : دختر شاد و خندان
خسرو : مشهور ، نيک نام - لقب چند تن از پادشاهان ساساني
خشايار : قهرمان ، نيرومند - نام پسر داريوش کبير هخامنشي
خورشيد : درخشنده آفتاب - معشوقه جمشيد درداستان جمشيد و خورشيد

دادمهر : زاده آتش ، نام استاندار پارسي طبرستان
دارا : مالدار، ثروتمند ، از نامهاي خداوند
داراب : نام پسر بهمن پادشاه کياني
داريا : دارنده ، ازنامهايي که در اوستا آمده است
داريوش : نگهبان نيکي - فرزند ويشتاسب از شاهان بزرگ هخامنشي
دانوش : از اسمهائي که در کتاب وامق و عذرا آمده است
داور‌:‌ حاکم عادل ، قاضي
دايان : ماما ، نامي کردي
دريا : بحر ، نام فرزند علاالدين عماد شاه
دل آرا : محبوب و معشوق
دل آويز : دلچسب ، دلکش ، آويزه دل
دلارام : مايه آرامش دل / معشوقه بهرام گور
دل انگيز : گوارا ، مطلوب
دلبر : برنده دل ، يار و معشوق
دلبند : عزيز و گرامي
دلربا : رباينده دل ، محبوب
دلشاد : شادمان و خوشحال
دلکش : جذب کننده دل ، دلربا ، دلپذير
دلناز : آنکه قلب و دلش ناز است
دلنواز : مهربان ، مشفق
دورشاسب : نام جد پنجم گرشاسب ، دور از اسب پادشاه
دنيا : عالم و گيتي
ديااکو: اولين پادشاه مادها در قرن هفتم پيش از ميلاد
ديانوش : دزد دريائي در داستان وامق و عذرا
ديبا : پارجه ابريشمي رنگي ، روي زيبا
ديبا دخت : دختر زيبا ، دختري همچون پرنيان

رابو : نام گلي بهاري - نامي کردي است
رابين : مشاور ، متعمد - نامي کردي است
رادبانو : بانوي بخشنده و جوانمرد
رادمان ( رادمن ) : نام سپهسالار خسرو پرويز ساساني
رازبان : راز دار - عنوان مردان بزرگ در پارسي دري
راژانه : رازيانه - نامي کردي براي دختران
راسا : هموارو صاف - نامي کردي
رامتين : آرامش تن - موسيقي دان عهد ساسانيان
رامش : فراغت ، آسودگي ، راحتي ، نام هيربد زردشتي
رامشگر : خواننده و نوازنده ، خنياگر
رامونا : نگهبان عاقل
راميار : چوپان و گوسفند چران
راميلا : خداي بزرگ ، نامي آشوري است
رامين : معشوقه ويس ، نام يکي از سرداران ايران
راويار : شکارچي - نامي کردي
رژينا : مانند روز - نامي کردي
رخپاک : داراي چهره پاک
رخسار : چهره ، سيما
رخشانه : منسوب به رخش
رخشنده : تابان ، کنايه از خورشيد است
رزميار : رزمنده ، مبارز
رستم : تنومند و قوي اندام ، جهان پهلوان ايراني و قهرمان بزرگ شاهنامه
رکسانا : نوراني ، روشن
روبينا : ياقوت سرخ
رودابه : فرزند تابان ، زن پسرزا ، نام قلعه اي در غرب ايران
روزبه : خوشبخت : بهروز، از موبدان بهرام گور ساساني
روشنک : مشعل دار ، همچنين نام دارويي گياهي است
روناک : روشن
رهام : نام پسر گودرز
رهي : راهي شده ، روان ، مسافر
ريبار : رهگذر ، نامي کردي
راسپينا : پائيز ، لغت زند و پازند

زادبخت : خوشبخت ، خوش اقبال
زاد به : بهزاد ، نيک زاده شده
زاد چهر : داراي نژاد پاک و اصيل
زاد فر : زاده روشني
زال : فرزند سپيد موي سام نريمان و پدر رستم قهرمان ملي ايرانيان
زادماسب : برادر شاپور ساساني ، نام يکي از قضات ساساني
زاوا : داماد ، نامي کردي
زردشت : صاحب شتر زرد و زرين ، پيامبر ايران باستان
زرنگار : طلا کوب ، زرين
زري : طلائي ، زربفت
زرين : طلائي رنگ ، منصوب به زر
زرينه : آنچه منسوب به زر است
زمانه : روزگار ، دهر
زونا : گياهي با گل کبود رنگ ، نامي کردي
زيبا : خوشگل ، قشنگ ، خوب ونيکو
زيبار : قبيله اي از کردها ، نامي کردي
زيما : زمين ، لغت اوستائي
زينو : زنده ، پابرجا - نامي کردي

ژاله : شبنم ، قطره
ژالان : گلهاي داراي قطره و شبنم - نامي کردي
ژيار : زندگي ، زندگي شهري - نامي کردي
ژينا : زندگي و حيات - نامي کردي
ژيوار : زندگي

سارا : صحرا ، کوه و دشت - نامي کردي
سارک : سار کوچک ، پرنده اي سياه رنگ وبزرگتر از گنجشک
سارنگ : نام سازي شبيه به کمانچه
ساره : بامداد ، فردا - نامي کردي
ساسان : سوال کننده ، رئيس معبد آناهيد استخر که خاندان ساسانيان به او منسوبند
ساغر : پياله شرابخوري ، جام
سام : سيه چرده - جهان پهلوان ايراني وجد رستم
سامان : ترتيب ، نظام ، زندگي
سانا : سهل و آسان
ساناز : کمياب ، نادر، نام گلي است
سانيار : حامي و يار و پشتيبان - نامي کردي
ساويز : خوش اخلاق ، مهربان - نامي کردي
ساهي : آسمان صاف - نامي کردي
ساينا : خانداني از موبدان زردشتي ، سيمرغ
سايه : منطقه تاريک پشت هر جسم ، حمايت
سپنتا : مقدس ، محترپ
سپند : اسفند
سپهر : آسمان ، نام فرزند کيخسرو
سپهرداد : بخشيده اسمان - داماد داريوش هخامنشي
سپيدار : درخت سفيد
سپيد بانو : بانوي سفيد و درخشان
سپيده : سحرگاه ، سپيدي چشم
ستاره : کرات آسماني که در شب مي درخشند
ستي : دختر ، سيتا
سرافراز : سربلند ، متکبر
سرور : رئيس ، پيشوا
سروش : شنيدن و فرمانبرداري - فرشته مظهر اطاعت
سرور : شادماني ، خوشحالي
سوبا : شناگر ، فردا
سوبار : اسب سوار - لغت زند و پازند
سنبله : يک خوشه گندم
سودابه : دختر زا - سود ده
سوري : سرخ رو ، نام دختر اردوان پنجم
سورن : خانواده اي در دوره اشکانيان که قدرتمند بودند
سورنا : سردار دلير و خردمند پارتي
سوزان : سوزنده ، ملتهب
سوزه : سبزه ، نامي کردي
سوسن : گلي به رنگهاي سفيد، کبود ، زرد و حنايي
سومار : نام قبيله اي از کردها
سولان : نام گلي است ، نامي کردي
سولماز : زني که پيرو پژمرده نمي شود
سوگند : شاهد گرفتن خدا يا بزرگي را گويند
سهراب : سرخ روي ، نام پسر رستم که در جنگ با رستم فرمانده سپاه تورانيان بود
سهره : پرنده اي خوش آواز، با پرهاي سبز و زرد
سهند : کوه آتشفشان قديمي در آذربايجان
سيامک : مجرد - نام پسر کيومرث
سياوش : دارنده اسب سياه ، فرزند کيکاووس که ناجوانمردانه و بي گناه به قتل رسيد
سيبوبه ‌: مانند سيب ، دانشمند شهير ايراني ، منصف الکتاب
سيما : چهره ، رخ
سيمدخت : دختر نقره اي و سفيد
سينا : مرد دانشمند ، نام پدر شيخ ابوعلي سينا
سيمين : نقره اي ، سفيد ، روشن
سيمين دخت : دختر نقره اي و سفيد

شاپرک : پروانه
شادي : شادماني ، خوشحالي ، شور شادان : شادمان
شادمهر : مهربان ، با محبت
شاران : گردنبند درست شده از بادام - نامي کردي
شاهپور : پسر شاه ، شاهزاده - نام چند تن از شاهان ساساني
شاهدخت : دختر شاه ، شاهزاده خانم
شاهرخ : شاه منظر ، کسي که رخساري همچون شاه دارد
شاهين : پرنده اي شکاري
شاهيندخت : دخت شاهين
شايسته : سزاوار ، لايق
شباهنگ : بلبل ، ستاره کاروان کش
شب بو : نام گلي است که شب هنگام باز مي شود
شبديز: سيه فام ، سيه چرده ، نام اسب خسروپرويز
شبنم : رطوبتي که شب هنگام روي گلها مي نشيند
شراره : گرماي سوزان ، عشق فراوان ، نامي کردي
شرمين : شرمسار ، خجل
شروين : يکي از سرداران معاصر شاپورذوالاکتاف ساساني
شکوفه : گل درختان ميوه دار ، شکفته
شکفته : خندان ، بشاش
شمشاد : درختي زينتي و تقريبا هميشه سبزکه دستمايه بسياري از شاعران است
شمين : خوشبو، خوش عطر
شوان : شبان ، چوپان - نامي کردي
شميلا : از نامهاي ارمني ايراني به معني بانوي بزرگوار
شورانگيز : فتنه انگيز ،‌ ايجاد کننده شور و شوق
شوري : خوش قيافه ، قد بلند- نامي کردي
شهاب : شعله آتش ، سنگ آسماني ، ستاره دنباله دار
شهبار : درخورشاه ، لايق شاه
شهباز : باز سفيد رنگ ، شاه باز
شهبال : پر بزرگ پرندگان
شهپر: پرشاهانه
شهداد : داده و بخشيده شاه
شهرآرا: آنکه به زيبايي مايه آرايش شهراست ، آرايش دهنده شهر
شهرام : رام و مطيع شاه
شهربانو : بانوي شهر ، ملکه
شهرزاد : شهرزاده ، بومي - نقال قصه هاي هزار و يک شب
شهرناز : خواهر جمشيد و همسر ضحاک ماردوش
شهرنوش : شيريني شهر
شهره : مشهور و نامي
شهريار : پادشاه ، يارشهر ، نام پسر برزوپسر سهراب
شهرزاد : شاهزاده ، فرزند شاه
شهلا : زن سيه چشم
شهنواز : نوازش شده شاه
شهين : منسوب به شاه
شيبا : نسيم شبانه - نامي کردي
شيدا : آشفته و عاشق
شيده : ‌خورشيد ، درخشان
شيردل : پهلوان و دلاور
شيرزاد : شير بچه ، همچون شير
شيرنگ : به رنگ شير ، مانند شير
شيرو : پهلوان معاصر با گشتاسب ، نام سردار فريدون
شيرين دخت : دختر شيرين
شيما : دخترانه ، نامي کردي
شينا : قدرتمند ، توانا - نامي کردي
شيرين : مطبوع و گوارا ، معشوقه خسرو پرويز
شيوا : شيرين بيان ، خوش زبان ، ايزد بزرگ هنديان باستان

طوس : فرزند نوذر پهلوان ايراني شاهنامه
طوطي : پرنده سبز رنگ و سخنگوست و نام برخي زنان در فارسي دري است .
طهماسب : داراي اسب قوي - نام پسر منوچهر
طهمورث : روباه تيزرو و قوي ، پادشاه پيشداديان و پدر جمشيد

غوغا : آشوب ، هياهو
غنچه : گل نشکفته ، کنايه از دهان معشوق

فتانه : از نامهاي کردي براي دختران
فدا : قرباني ، نامي کردي
فراز : بلندي و شکوه
فرامرز : شکوه مرزداري - نام پسر رستم دستان
فرانک : سياه گوش ، نام مادر فريدون ، نام همسر بهرام گور ساساني
فراهان : محل شکوه و جلال
فربد : مناعت ، بزرگي
فربغ : شکوه خداوند
فرجاد : دانشمند و فاضل
فرخ : تابان و زيبا - نام يکي از اميران سيستان در عهد سلجوقيان
فرخ پي : نيک پي و نيک قدم
فرخ داد : مبارک آفريده شده
فرخ رو : داراي صورت زيبا
فرخ زاد : مبارک زاد ، خجسته زاد ، رستم فرخزاد سردار معروف ساسانيان است
فرخ لقا : دراي چهره زيبا ، خوشگل
فرخ مهر : زيبا چون خورشيد
فرداد : داده شکوه وزيبائي
فرديس : بهشت ، بوستان
فرين : يگانه ، شکوه دين ، مخفف فروردين ماه اول بهار
فرزاد : زاده فرو شکوه
فرزام : شايسته و لايق - نامي کردي
فرزان : عاقل ، حکيم ، دانشمند
فرزانه : دانشمند ، عاقل و عالم
فرزين : عالم ، وزير دربار
فرشاد : شا دمان ، مسرور ، خوشحال
فرشته : فرستاده الهي و آسماني
فرشيد : درخشانتر ، نام برادر پيران ويسه
فرمان : دستور ، حکم
فرناز : داري ناز فراوان
فرنگيس ( فري گيس ) : نام دختر افراسياب و همسر دوم سياوش
فرنود : دليل و برهان
فرنوش : شکوه ، نام پادشاه باستاني ماد
فرنيا : نامي براي پسران
فروتن : افتاده حال ، متواضع
فرود : پائين - نام پسر سياوش ، نام پسر کيخسرو نام پسر خسرو پرويزو شيرين
فروز : روشنائي ، روشني
فروزان : تابان ، درخشان
فروزش : روشني ، تابناک
فروزنده : درخشان ، درخشنده
فروغ : روشنائي ، تابش
فرهاد : عاشق افسانه اي شيرين
فرهنگ : شکوه ، ادب ، تربيت
فرهود : صداقت و راستي در دين
فربار : همراه خوب و شايسته
فريبا : زيبا و فريبنده
فريد : بي همتا، نامي کردي
فريدخت : دختر بي همت
فريدون : داراي شکوهي اينچنين ، پادشاه پيشداري که بر ضحاک ماردوش غلبه کرد
فريمان : فر و شکوه ايمان
فريناز : عشوه گر ، پريناز
فرينوش : شکوه شيرين
فريوش : زنگ ، همان پريوش هم هست
فيروز : پيروز و مظفر
فيروزه : سنگي گرانبها با رنگ فيروزه اي

قابوس : معرب کاووس است
قباد : سرور گرامي ، شاه محبوب ، پدر کيکاوس از پادشاهان کياني
قدسي : بهشتي ، روحاني

کابان : کدبانو ، نامي کردي براي دختران
کابوک : کبوتر ، نامي کردي براي دختران
کارا : فعال و کوشا
کارو : از نامهاي ارمني ايراني به معني نويد دهنده
کاراکو : نام يکي از سرداران ماد
کامبخت : کسي که بخت به کام اوست
کامبخش : آرزو دهنده ، مراد بخش
کامبيز : صورت فرانسوي (( کمبوجيه )) پسر کورش است
کامجو : کامجوينده
کامدين : يکي از دانايان دين زردشت
کامران : سعادتمند و خوشبخت
کامراوا : به مقصود و مراد رسيدن
کامک : آرزو و خواهش کوچک
کامنوش : کامروا ، خوشبخت
کاميار : کامروا و پيروز
کانيار : معدن شانس ، نامي کردي
کاووس : پادشاه توانا - از پادشاهان کياني و پسر کيقباد
کاوه : آهنگر معروف ايران باستان که عليه ضحاک قيام کرد
کتايون : جهان بانو ، دختر قيصر روم و مادر اسفنديار
کرشمه : ناز و غمزه
کسري : معرب خسرو است
کلاله : موي پيچيده ، دختري با موهاي مجعد
کمبوجيه : نام پسر کورش کمبوجيه است
کوشا : کوشنده ، ساعي
کهبد : خداوند کوه ، عابد
کهرام : رام شده کوه نام برادر و سردار افراسياب
کهزاد : زاده کوه ، کسي که در کوه زائيده شده است
کيارش : شهريار بزرگ
کيان : پادشاه ، اميران
کيانا : فرستاده ، نامي کردي
کيانچهر : داراي چهره پادشاهان
کياندخت : شاهدخت ، دختر شاه
کيانوش : بسيار شيرين ، نام يکي از دو برادر فريدون در شاهنامه
کياوش : بزرگوار - نام پدر کيقباد
کيخسرو : پادشاه نيکنام ، نام پسر سياوش و سومين پادشاه کيانيان
کيقباد : پادشاه محبوب - پدر کيکاوس و سر سلسله کيانيان
کيکاووس : سياه چرده ، سبزه ، نام پسر کيقباد و پدر کياوش
کيوان : سياره زحل و دومين سياره منظومه شمسي پس از مشتري است .
کيوان دخت : دختر سياره کيوان
کيومرث : نخستين انسان ، و به گفته شاهنامه نخستين پادشاه
کيهان : جهان و گيتي
کياندخت : دختر گيتي
کيهانه : جهان کوچک

گرد آفريد : پهلوان زاده شده
گردان : پهلوانان ، يلان
گرشا : به ر وايت شاهنامه همان کيومرث اولين پادشاه است
گرشاسب : صاحب اسب لاغر ، پهلوان ايراني و جد رستم
گرشين : شعله آبي ، نامي کردي براي دختران
گرگين : منسوب به گرگ ، پسر ميلاد از پهلوانان زمان کيخسرو
گزل : زيبا ، نامي ترکمني است
گشتاسب : صاحب اسب رمنده ، پدر داريوش هخامنشي
گشسب : دارنده اسب نر
گشسب بانو : دختر رستم و زن گيو
گل : گياهان رنگي کوچک که دستمايه شاعرانند
گل آذين : حالت قرار گرفتن گلها روي شاخه ها
گل آرا‌ :‌ آراينده گل
گلاره : تخم چشم ، نامي کردي
گل افروز : فروزنده گل
گلاله : دسته گل
گل اندام : آنکه اندامش مانند گل است
گلاويز : گياهي براي زينت گل
گلباد : داري بوي گل
گلبار : پرگل ، گل افشان
گلبام : گلبانگ
گلبان : نگهدارنده گل
گلبانو : بانوي چون گل
گلبرگ : هر يک از برگهاي يک گل ، مثل برگ گل
گلبو : معطر ، خوشبو
گلبهار : مثل گل بهاري
گلبيز : گل افشان
گلپاره : تکه گل ، پاره اي از گل
گلپر : برگ گل ، پر گل
گلپري : پري همچون گل
گلپوش : پرازگل ، پوشيده از گل
گل پونه : کسي که چهره اش به لطافت گل است
گلچين : باغبان ، عاشق گل ، کسي که گل مي چيند .
گلدخت : دختر گل
گلديس : به رنگ گل ، مانند گل
گلربا : رباينده گل
گلرخ : بسيار زيبا همچون گل
گلرنگ : به رنگ گل ، شرابي رنگ
گلرو : زيبا و سرخ رو
گلشن : گلزار و گلستان
گلريز : ريزنده گل
گلزاد : زائيده گل
گلزار : گلستان ، جاي پرگل
گلسا : مثل گل
گلشيد : درخشان چون گل
گلنار : گل انار ، شکوفه انار
گلناز : کسي که ناز و غمزه اش مثل گل است
گلنسا : گل بانو ، خانم گل
گلنواز : نوازش شده گل
گلنوش : شيرين مثل گل
گلي : مانند گل ، قرمز رنگ
گودرز : از پهلوانان عهد کاوس وکيخسرو و يکي از پادشاهان معروف اشکاني
گوماتو : انقلابي زمان مادها که براي براندازي مادها و هخامنشيان قيام کرد
گهر چهر : آنکه چهره اش همچون گوهر است
گوهر ناز : کسي که همچون گوهر نازش گرانبهاست
گيتي : دنيا ، جهان ، عالم
گيسو : موي بلند زنان
گيلدا : طلا
گيو : پهلوان نامي شاهنامه و پدر بيژن

لادن : گلي به رنگهاي زرد و نارنجي
لاله : گلي که رنگهاي گوناگون دارد و معروفترين آن لاله سرخ و صحرائي است
لاله رخ : کسي که روي همچون لاله دارد
لاله دخت : دختر لاله
لبخند : تبسم
لقاء : چهره ، سيما
لومانا : نام محلي در کردستان ، نامي کردي براي دختران
لهراسب : داراي اسب تندرو ، از پادشاهاي کياني و پدر گشتاسب

مارال : آهو ، نامي ترکي
ماري : کبک ماده ، نامي کردي
مازيار : اورا مزدايار - پسر قارون فرمانرواي طبرستان
ماکان : نام پسر يکي از سران ديالمه
مامک : مادر کوچک و مهربان
مانا : نام خداوند بزرگ و نام يکي از دولتهاي ماد ، نامي کردي
ماندانا : دختر آژدهاک و مادر کورش هخامنشي
مانوش : کوهي که منوچهردربالاي آن متولد شده است
ماني : پيامبر ايراني در زمان شاپور ساساني
مانيا : خسته شده ، نامي کردي
ماهان : منسوب به ماه
ماهاندخت : دختر ماهان
ماه برزين : يکي از بزرگان دولت ساسانيان
ماه جهان : زيباي جهان
ماهچهر : زيبا رو ، قشنگ
ماهدخت : دختر ماه
ماهور : تابناک - نامي کردي
ماهرخ : آنکه صورتي چون ماه زيبا دارد
ماهزاد : زاده ماه
مردآويز: جنگنده و دلاور
مرداس : مرد آسماني - نام پدر ضحاک که مرد نيکي بود و بدست پسرش کشته شد
مرزبان : مرزدار - مرزبان بن رستم نويسنده کتاب مرزبان نامه
مرمر : ازسنگهاي آهکي که صيقلي و جلا پذير است ، سنگ مرمر
مزدک : خردمند کوچک - مردي که در زمان ساسانيان ادعاي پيغمبري کرد اما کشته شد
مژده : نويد ، بشارت
مژگان : مژه ها
مستان : شادان ، شادمان
مستانه : خوشحال ، مانند مست
مشکاندخت : دختر خوشبو
مشکناز : مشک ناز دار
مشکين دخت : دختر مشک آلود و معطر
منيژه : پاک و سفيد روي - نام دختر افراسياب
منوچهر : کسي که چهره بهشتي دارد - از پادشاهان پيشدادي
مهبانو : بانوي بزرگ ، بانوي همچون ماه
مهبد : يکي از وزيران انوشيروان ساساني
مه داد : از فرماندهان نظامي پارسيان ويکي از نامهاي دوران هخامنشي
مهتاب : ماه تابان ، ماه تابناک
مهديس : ماهرو ، زيبا ، خوشگل
مه جبين : انکه پيشانيش مانند ماه درخشان است
مه دخت : ماه دخت ، دختر ماه
مهر آذر : يکي از موبدان پارس در زمان انوشيروان - خورشيد آذر
مهر آرا : آرايش دهنده مهر
مهر آسا : همچون خورشيد زيبا روي
مهر آفاق : خورشيد افقها
مهر افرين : عشق آفرين ، آفريننده عشق
مهرآب : کسي که فروغ خورشيد دارد - نام جد مادري رستم
مهرداد : بخشنده ماه
مهر افزون : بالا برنده عشق و محبت
مهرام : رام شده ماه
مهران : منسوب به مهر است و يکي از خاندانهاي عصر ساساني
مهراندخت : دختر مهر و محبت
مهرانديش : داراي انديشه با مهر و محبت
مهرانفر : شکوه
مهرانگيز : ايجاد کننده مهر و محبت و عشق مهرپويا : پوينده مهر
مهرداد : داده خورشيد- خورشید عدالت - نام چند تن از پادشاهان اشکاني - خزانه دار بزرگ کوروش بزرگ
مهر دخت : دختر آفتاب
مهرزاده ‌: زاده خورشيد ، زيبا روي
مهرناز : ناز خورشيد
مهرنوش : خورشيد جاويدان - يکي از پسران اسفنديار که بدست فرامرز کشته شد
مهرنکار : آرايش دهنده خورشيد ، مهر آرا- نام يزدگرد
مهرنيا : ازنژاد مهر
مهروز : آنکه روزي چون خورشيد دارد
مهري : منسوب به مهر ، منسوب به خورشيد
مهريار : دوست خورشيد
مهسا : مانند ماه زيبا روي
مهستي : ماه هستي ، ماه روزگار ، گرانبهاترين
مه سيما: آنکه صورتي چون ماه دارد
مهشاد : ماه شادمان
مهشيد : پرتوماه
مهنام : آنکه نامش چون ماه است
مهناز : نازماه
مهنوش : ماه هميشگي
مهوش :‌ مانند ماه
مهيار : يار ماه ، نام پسر داريوش سوم هخامنشي
مهين : ماه زيبا رو
مهين دخت : دختر بزرگ
ميترا : دوستي و محبت و مهر
ميخک : گلي زيبا به رنگهاي قرمز، سفيد ، صورتي وزرد
مينا : گلي کوچک و زينتي ، گردنبند
مينا دخت : دختر مينا
مينو : بهشت ، جنت
مينودخت : دختر بهشت ، دختر پاک
مينو فر : داراي شکوه بهشتي

نادر : کمياب ، بي همتا - نادر شاه افشار سر سلسله افشاريه درايران
ناز آفرين : معشوقي که ناز فراوان مي کند
نازبانو : بانوي ناز دار
نازپرور : پرورش يافته در ناز
نازچهر : کشي که چهره ناز دارد
نازفر : داراي شکوه
نازلي : پرناز و غمزه - نامي ترکي براي دختران
نازي : با ناز ، اهل ناز
نازيدخت : دختر ناز
نامور : مشهور ، ارزنده
ناهيد : پاک و بي آلايش - نام مادر اسفنديار
ندا : آواز ، بانگ ، فرياد
نرسي : فرشته وحي در اوستا - نام پسر شاپور نوه اردشير بابکان
نرگس : گلي خوشبو و زيبا
نرمک : زيبا و لطيف - نامي کردي براي دختران
نرمين : لطيف و ملايم
نريمان : پهلوان ، دلير - نام پدر سام
نسترن : گلي سفيد و زيبا از گونه هاي نرگس
نسرين : گلي سفيد و پر برگ
نسرين دخت : دختر نسرين
نسرين نوش : نام همسر بهرام گور
نکيسا : نوازنده و خواننده دربار خسرو پرويز ساساني
نگار: نقش ، بت ، صنم
نگاره : شکل داراي نقش و نگار
نگارين : نقاشي شده
نگين : گوهر قيمتي
نوا : ناله ، آواز
نوش ( انوش ) : زندگي جاويد
نوش آذر : آتش جاويدان - از آتشکده هاي عصر ساساني
نوش آور : چيزي که زندگي و حيات مي آورد
نوشا : نوشنده ، آشامنده
نوش آفرين : افريننده شادي و شيريني
نوشدخت : دختر شاد
نوشروان ( انوشيروان ) : جاويدان ،‌ اولين خسرو ساساني
نوشفر : شکوه جاويد
نوشناز : داراي ناز و اداي شيرين
نوشين : گوارا و شيرين
نويد : مژده و بشارت
نوين : تازه ، جديد
نوين دخت : دختر تازه به دنيا آمده
نيش ا : خال و نشانه - نامي کردي براي دختران
نيک بين : خوش بين
نيک پي : پاک نژاد
نيک چهر : خوشگل و زيبا
نيک خواه : شخص خير خواه و خيرانديش
نيکداد : بخشنده نيکي
نيکدخت : دختر پاک و نيکو
نيکدل : دل پاک
نيکزاد : زاده نيکي و پاکي
نيلوفر : گل پيچک و زينتي به رنگهاي سفيد و سرخ وآبي
نيما : لقب علي اسفندياري پدرشعر نو درايران ، نيما يوشيج

وامق : دوست دارنده ، عاشق - عاشق عذرا
ورجاوند : ارجمند - به اعتقاد زردشتيان کسي که درآخر زمان ايران را آباد مي کند
وريا : پيدار، آگاه - نامي کردي براي پسران
وشمگير : شکارچي بلدرچين - نام نام پسر وردانشاه از مولوک ديالمه
وهرز : نام مرزبان کشور يمن درعهد انوشيروان
وهسودان : نيک آسوده و آرام - عنوان يکي از سلاطين آذربايجان
ويدا : آموزنده و تعليم دهنده
ويس : نام معشوق رامين در داستان ويس و رامين
ويشتاسب : صاحب اسبان فراوان
ويگن : از اسمهاي ارمني ايراني به معني جهش و پرش

هژير : خوب چهره ، نام يکی از پسران گودرز که بدست سهراب کشته شد
هخامنش : دوستار انديشه - نام جد کورش کبير
هربد( هيربد ) : حاکم آتشکده ، موبد موبدان
هرمز : اهورمزدا ، خداي بزرگ ايرانيان - نام پسر بهمن و نام پسر انوشروان
همايون : مبارک ، خجسته - نام تني چند از پادشاهان هندوستان
هما : فرخنده ، مبارک ، مرغ سعادت - نام دختر گشتاسب و خواهر اسفنديار
همادخت : دختر مبارک و فرخنده بخت
همدم : رفيق و مونس و همزبان
همراز : محرم اسرار
همراه : دوست و يار موافق
هنگامه : غوغا ، شلوغي ، دادوفرياد
هوتن : خوش اندام ، نام يکي از متحدان داريوش درحمله به مغان
هور : خورشيد ، آفتاب
هورتاش : همچون خورشيد
هورچهر : تابان روي ، زيبا
هورداد : فرستاده و داده خورشيد
هوردخت : دختر خورشيد
هورزاد : زاده خورشيد
هورمند : شبيه خورشيد
هوروش : خورشيد مانند ، مثل خورشيد
هوشنگ : هوش و درايت - نام يکي از سلاطين پيشدادي و فرزند سيامک
هوشيار : با هوش و آگاه
هومان : نيک انديش ، نام يکي از سرداران افراسياب و نيز نام برادر پيران ويسه
هومن : نيک منش
هونام : خوشنام ، نيکنام
هويدا : آشکار و نمايان
هيتاسب : صاحب اسب بسته شده
هيرمند : يکي از القاب گستاسب ، آتش پرست
هيما : اشاره ، نامي کردي براي دختران
هيوا : اميد وآرزو - نامي کردي براي دختران و پسران

يادگار : آنچه از انسان بجاي ماند - پسر پادشاه گرجستان
ياسمن ( ياسمين ) : گل زيبائي به رنگ سفيد و زرد و کبود
ياشار : عمر کننده ، نامي ترکي براي پسران
ياور : کمک و همدست و يار

يزدان : خداوند ، آفريدگار هستي
يگانه : بي نظير ، بي مانند
يوشيتا : پهلواني از خاندان (( فريان )) نامي اوستائي

|+| نوشته شده توسط تاویار در چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱  |
 مسعود اوزیل بازیکن کرد تبار تیم ملی آلمان

مسعود اوزیل بازیکن 25 ساله تیم فوتبال آلمان است.

پدرش مصطفی اوزیل اهل شهر دیار بکر ترکیه است و به همراه خانواده اش از مدتها پیش به کشور آلمان مهاجرت میکند. و مسعود در ۱۵ اکتبر ۱۹۸۸ در شهر گلزنکیرشن متولد میشود. او هم اکنون یکی از بهترین بازیکنان فوتبال آلمان به شمار میرود و در بازی های جام جهانی با تک گل خود باعث برد آلمان در مقابل  تیم غنا شد. او مسلمان است و  همیشه  قبل از ورود به زمین، با خواندن آیاتی از قرآن، از خداوند کمک می‏طلبد. مسعود اوزیل با ماریا لاگربلوم ۲۸ ساله یعنی خواهر سارا کونور(خواننده مشهور آلمانی ) ازدواج کرده است و باعث شده که او هم  مسلمان شود اما به دلیل فشار های تمرینات رئال مادرید و تحمل نکردن دوری از اوزیل جدا شد.

اوزیل در مصاحبه با شبکه تلوزیونی زی دی اف آلمان وقتی که مجری از او میپرسد شما یک بازیکن ترک تبار تیم آلمان هستید....حرف او را قطع میکند و میگوید من کرد هستم و به کرد بودنم افتخار میکنم.

به همین خاطر  بعد از آن رسانه های ترکیه از او انتقادات شدیدی کردند.اوزیل اخیرا با انعقاد قراردادی به ارزش ۱۵ میلیون یورو به تیم فوتبال رئال مادرید اسپانیا پیوسته است.

اوزیل در سال2012 به عنوان آقای پاس گل رسید.

|+| نوشته شده توسط تاویار در چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱  |
 
 
بالا